دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

نعمت



دوباره همون تلخی بی پایان ؛ اینبار سخت تر ، نعمت صفوی ؛ پسری در آستانه اعدام به جرم آفرینش، نعمت هم سن من است!!!


من در خانه نشسته ام و نعمت روزهای تلخ را سر میکشد ... منتظر رای دیوان عالی ... بی دادگاه دیوان و ددان ... از خودم خجالت می کشم، از خودم بدم می آید ... از خودم متنفر می شوم ... از اینکه اینقدر ترسو و کوچکم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید ... یعنی باید نشست و دست روی دست گذاشت تا آمار وحشی گری های این حکومت لعنتی بالاتر رود؟ به جرم بی گناهی ؟ !!!

چه قدر ضعیفیم ... چه قدر ضعیفم ...

لینک های خبر :





...


عشق و غصب و غضب



روزهای خاکستری در بندهای سیاه


فحش و کتک و بی گناهی


قتل و دزدی و تجاوز


حکومت دینی!






خدای را به بازی گرفتن لذتی دارد


خدای مترسکی اینان را شکستن باید زیبا باشد






تیغ و طناب و قرص


خون و هوا و سرگیجه


تو با چشم های شیشه ای روزها را می نگری


سال روز ، زاد روز


من هم ، هم سال توام






چه انتظار تلخی


شاید در حسرت تیغ بر رگ های منجمد


شب ها با پیشانی خیس از مرواریدهای سرد بر می خیزی






هر روز که بغض در گلویم می شکند


همان طناب است که در آغوشت می کشد


و آن ملا، و آن یکی تر


آن بالا


چه مظلوم نما تاج سیاه مرگ تو و مرا بر سر گذاشته است






حکومت ، سیاست ، دین


در پاتیل دستهای خون آلودشان


شوکرانی است به سیاهی و تباهی اهریمن


قلم به دست که پیکر کاغذهای سفید را نوازش میکنم


دانه های باران چشم هایم


بستر هم آغوشی تو را غسل می دهد


نعمت ...


دست هایم چه کوچک است برای رهایی تو



نهم آبان ماه 1388

رسول معین






پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

پشت سر هم


برای اولین بار عمو شدم... یک پسر خوشکل و فسقلی ... خیلی خوشحالم ... این بچه فقط یک عمو داره ... یعنی من ... یعنی رسول ... یک گی ... می دونم نمی تونم بهترین عمو باشم همونطور که بهترین دایی نبودم... اما می تونم عموی خوبی باشم همونطور که دایی خوبی هستم.


ولی امروز کمی هم دلم گرفت، سهم من چی؟ تو خانواده تقریبا هر کسی به سهم خودش رسید ... به قسمتی از سهم خودش... اما من هنوز مثل گذشته تنها نشستم و تنها می خورم و تنها می رقصم و تنها می نوشم و تنها قدم می زنم و تنها ... نه، نا امید نه ... اما خوب خیلی خوشحالم که مامان به آرزوی دیدن عروس پسرش رسید، به دیدن نوه ی پسرش رسید ... اما آرزو دارم با همه سختی ها ... همسر پسرش یعنی من رو هم ببینه، پسری که قراره با پسرش ازدواج کنه و حتی نوه ای که از ما خواهد داشت را ببینه ... شاید زیادی ایده آل باشه ... اما این برای من زندگیه ... من زندگی می خواهم ... ازدواج ... بودن ... عشق ...



اینجا یک تغییر اساسی کرده، یک تغییر واجب و لازم؛ می خواستم کلا نقل مکان کنم اما دیدم این خونه با یک رنگ و کمی تعمیر
می تونه مثل قبل سرپا بایستد... دارم درستش میکنم و البته خودم رو هم دارم می سازم.

هفته حقوق بشر و روز جهانی کورش بزرگ هم بود، از اول آبان تا هفتم، یعنی امروز ... برای همه ی فرزندان ایران آزادی و شادی و آزادی خواهانم  و آزادی .
فردا هم که 8/8/88 هست ... یادمه برای 7/7/77خیلی ذوق داشتم ... یادش به خیر




چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

روایت اول: چند دهه قبل:

ماموران ستم شاهی در مراسم عزاداری امام جعفر صادق با توطئه ای وارد خیل عزاداران شدند، یک لباس شخصی نفوذ کرده در مجلس از شیخ منبر سوالی پرسید و در پی آن به شیخ توهین شد!!! شعارهای ضد دینی و ضد روحانیت بین بعضی از حاضران بلند شد، طلاب که با صلوات قصد آرام کردن مجلس را داشتند بیشتر به آتش خشم مردم و البته عمال رژیم وقت دامن زدند.
طلبه ای از گوشه ی مجلس شروع به قرآن خواندن کرد که ماموری لباس شخصی با چوب به سرش کوبید، غوغا و آشوب به پا شد، ماموران بیرون از مدرسه فیضیه که در آماده باش به سر می بردند؛ به داخل هجوم آوردند، عده ای از ماموران به جان طلاب راه حق افتادند و زد و خورد آغاز شد.
کتابهای دینی طلاب پاره شد و در آتش سوخت، گزارش شد که لباس شخصی ها که خود را به صورت رعیت درآورده بودند ؛ طلاب را از پشت بام مدرسه به پایین انداخت که یک نفر سید خاندان پیغمبر به فیض شهادت نایل شد.
صدای ناله و زاری و دست و پاهای شکسته طلاب مدرسه ساعتها به گوش می رسید . پزشکان حق رسیدگی و گزارش درمان را نداشتند. این حادثه در بین تمام اقشار جامعه به سرعت منعکس و باعث خشم عمومی و البته روحانیت شد.
قیام خرداد43 و انقلاب 57 از این موضوع ریشه گرفت.


روایت دوم: دهه حاضر:

چند روز می شد اعتراض به تقلب در انتخابات خرداد 88 بالا گرفته بود. دانشجویان؛ قشر روشن فکر و پیشرو در این اعتراضات خط اول و نقش هادی و اطلاع رسان را بر عهده داشتند. شب هنگام بسیاری از دانشجویان خود را برای امتحانات پایانی آماده می کردند؛ عده ای از لباس شخصی ها به پشتیبانی ماموران انتظامی و امنیتی به خوابگاه و استراحت گاه های دانشجویان ریختند.
دانشجویان غافلگیر شده به شدت کتک خوردند و با گلوله های پلاستیکی و شکاری به سختی مجروح شدند و با وحشیگری از طبقات بالا به پایین پرتاب شدند، کتاب هاو جزوات علمی دانشجویان پاره شد، کامپیوترها و وسایل آموزشی منهدم گردید.
پزشکان و دانشجویان پزشکی که برای کمک به مصدومان آمده بودند به شدت مورد هجوم لباس شخصی ها قرار گرفتند، صدای ناله و زاری مجروحان تا صبح به گوش می رسید. عده ای از دانشجویان مفقود و بازداشت شدند و عده ای نیز کشته شدند.
این حادثه توسط هیچ رسانه داخلی- ملی گزارش و منعکس نشد و بسیاری از مردم در نقاط مختلف و دور از پایتخت از آن آگاه نشدند.
پی آمد این رخداد را سال های بعد باید نظاره گر باشیم.

سه‌شنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

روزگار غریبی است


دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم


دلت را می بویند روزگار غریبی است نازنین


و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند


عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


در این بن بست کج و پیچ سرما، آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند


به اندیشیدن خطر مکن


روزگار غریبی است نازنین


آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود


روزگار غربی است نازنین


و تبسم را بر لب ها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان


شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


کباب قناری بر آتش سوسن و یاس


روزگار غریبی است نازنین


ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است


خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد .

----------------------------------------------------------
پ.ن:

شعر بالا دکلمه ای است از شاملو

دوشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۹

بازی چگونه وبلاگ نویسی را آغاز کردید...

اول از هاملت عزیز- طعم زندگی - به خاطر دعوت از من برای شرکت در این بازی ممنون... بازی تاریخ وبلاگ نویسی ... از کی ؟ چرا ؟ و چه طور؟
وقتی به اینکه چه زمانی وبلاگ نویسی رو شروع کردم فکر می کنم؛ خیلی چیزها می آید توی ذهنم که بعضی وقتها راه روی خیلی چیزهای دیگه بند می آورد.
خوب سال 84 بود که با وبلاگ "پرداته" شروع کردم یک وبلاگ تاریخی که زیر دستام خیلی کم دوام آورد. ، وبلاگ دومم "ققنوس ایران" بود که باز هم از تاریخ می نوشتم و گه گاه جشن های ملی و ایرانی ... جالب که پسورد و یوزر هر دو رو هم فراموش کردم.
یلدای سال 85 بود که اولین پستم رو توی بلاگم گذاشتم، این بار جایی رو داشتم که خودم بودم؛ خود خود خودم بدون ترس... و مثل همیشه که می گفتم بدون نگاه های سرد دیگران. اسم اون بلاگ "هم آوا" بود که بعد از تقریبا نه ماه فیلتر شد، خیلی برام سخت بود، خیلی دوستش داشتم، اما فیلترش منو دلسرد نکرد و باعث شد کمی جدی تر بنویسم.
از اونجا بود که نوشتن شعر و داستان را هم شروع کردم... و به مسایل دگرباشی بیشتر توجه کردم تا تاریخ و روز نگاری ...
بعد از فیلتر با آدرس و عنوان "هم آوا – مرز تازه " ادامه دادم ... که همین چند ماه پیش توسط بلاگفای محترم مسدود شد.
خیلی دوست داشتم فعالیتم را بیشتر میکردم و این کار را با ایجاد بلاگ های بیشتر شروع کردم، وبلاگ های سه گانه ی من:
مرز تازه – طعم تازه – راه تازه
"مرز تازه" همون روال قدیم رو داشت – "طعم تازه " اوایل جایی برای داستان هایم بود اما بعد شد آشپزخانه ی من _ و "راه تازه" که فتو آلبوم من بود.
اما با وردپرس مشکل پیدا کردم و مرز تازه هم مسدود شد. پس من ماندم و یک دست اسلحه که همین هست ، راه تازه که فعلا با عنوان مرز تازه شده تنها خانه ام. این از تاریخچه وبلاگ من .
و اما چرا و چه طور؟
من این سوال رو همیشه اینجور جواب دادم: من نوشتنم رو مدیون وفای عزیزم هستم – سرزمین آفرینش- که قلم در دستم گذاشت و گفت بنویس.
با تشویق وفای عزیزم شروع کردم... تا قبل از اون فقط یک خواننده بودم، که خیلی هم لذت می بردم از خواندن، وقتی سعید گفت بنویس.. اول ترسیدم اما به خودم جرات دادم و شب یلدایی دور از هیاهو و توی کویری که بهش تعلق دارم شروع کردم؛ با چند تا کاغذ و یک خودکار آبی و کتاب حافظ ؛ بطری آ ب و آتش و شنهای کویر ... جشنی بود که فقط من بودم و من و زیبایی که آنجا دیدم و بزرگترین تغییرهایم که آنجا به وجود آمد.
با وبلاگم چه خندیدن ها و چه گریستن ها را تجربه نکردم، چه دوستان عزیزی رو که به دست نیاوردم و چه دوستانی که در اثر بی لیاقتیم از دست دادم، اما هنوز هم ؛ آوایی است که مرا میخواند به هم آوایی ...
همیشه دلم میخواست می توانستم منم کسی باشم که بتوانم گامی برای جامعه خودم بردارم، گاهی در بلاگ نویسی دیدم و گاهی در شعر و گاهی در داستان ... اما حالا فکر میکنم باید چیزی بیشتر انجام بدم... نمی دونم چی اما نمی خواهم فقط بشینم تا از گوشه ای کسی ظهور کنه ، می خواهم خودمان چیزی که به خودمان تعلق دارد را به دست بگیریم .
چه قدر فک زدم... این خلاصه ای بود از همه ی آنچه که به من شکل داد.

دوشنبه ۷ سپتامبر ۲۰۰۹

سجاده، فرش عنف و تجاوز - جدیدترین شعر سیمین بهبهانی

" سجاده، فرش عنف و تجاوز "


سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل عام دین و مروت ، دست که بسته چشم شما را؟

الله اکبر است که هر شب ، همراه جان ِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین ، کرده است پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده است ، از عرف جز حرام نمانده است

برمدعا گواه گرفتم ، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند ، بس خون بیگناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم ، بردند آبروی حیا را

سهراب ها به خاک غنوده اند ، آرام آنچنان که نبودند

کو چاره ساز نفرت و نفرین ، تهمینه های سوگ و عزا را

زین پس کدام جامه بپوشند ، بهر کدام خیر بکوشند

آنان که عین فاجعه دیدند ، فخر امام ارج عبا را

سجاده تاروپود گسسته است ، دیوی برآن به جبر نشسته است

گو سیل سخت آید و شوید ، سجاده و نماز ریا را .


سیمین بهبهانی

سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

گلایه نمی کنم اما ...

می دونم کم به روز میکنم و بهتر بگم خیلی کمتر این چند وقت تونستم حتی به خودم برسم. اول از هر چیز تشکر مخصوص دارم از فلانی که .. ! تشکر برای اینکه تا تونستی منو له کردی و تا تونستی داستان همیشگیت رو به همه قبولوندی شاید به خاطر سکوت من ، تا تونستی تمام کارهات رو به من نسبت دادی و به خاطر من نام گرفتند، تا اونجا که شد من شدم نقش اول بدبیاری ها و بیچارگی هات ... خوب توی ذهنت داستانی داشتی که من دیو سنگدل و --- بودم و تو پسرک معصوم، باشه افکارت برای خودت محترم اما اینکه داستان تخیلیت رو جار بزنی همه جا ... ولش کن داشتم میگفتم باز هم به خاطر همین ممنون ازت...
معمولا وقتی می بینیم یکی افتاده روی زمین عدات داریم خوب بکوبیمش و له اش کنیم تا دیگه نتونه حالا حالاها بلند شه ... اینو خوب فهمیدم خیلی خوب فهمیدم ... اما تو که ادعای عشق داشتی ... دیدی تو هم عاشق نبودی اون طور که به همه قبولوندی ... نه ببخش تو عاشق بودی اما نه عاشق من عاشق اینکه دیگه تنها نیستی ...
به هر حال من خوب خاک شدم و تا اونجا که میشد از طرف همه حتی پدرم هم کوبیده شدم ... همینجا هم از تمام دوستانی که لطف کردند و منو تنها نگذاشتند که آخرین ضربه ها رو مدیونشون هستم تشکر می کنم و البته از دوستانی که بیشتر از انگشتهای دستم نیستند هم ممنون که بودند و با حرفهاشون بهم باور دادند که میشه تحمل کرد.
و گذشت و می گذرد ... نه هیچ شکایت و گله ی دیگه ای نیست ... حالا که تقریبا با خاک یکی شدم ، حالا که دیگه چیزی ازم نمونده حالا می فهمم که این لازم بود، وقتی یه خونه کج شده و داره میریزه باید خرابش کرد و یکی بهترش رو ساخت یکی خیلی بهتر و محکم تر و زیباتر ...
من الان دیگه تموم شدم و حالا باید تلاش کنم یه تلاش طولانی و بدون وقفه تا بتونم دوباره سرپا کنم خودم رو ... نمی دوم با اینجا چه کنم، مسلما هیچوقت تعطیل نخواهد شد و هیچوقت از این خونه نخواهم رفت توی سه سال تنها جایی که تونست آرومم کنه همین وبلاگم بوده و همین بلاگرهای هم احساسم که بهترنی دوستام هستند ، پس این گنج رو از دست نمیدم.
فلانی نه ازت عصبانیم و نه قصد مقابله دارم ... تو هم لابد دلایلی داشتی برای خودت ... فقط دلم گرفت ... از اینکه دروغ گفتی ، ندیده ... باور کردی ، ندیده ... و کوبیدی بدون اینکه حتی به ادعای خودت فکر کنی ... دلم هم کمی از دوستانم گرفت اما چه باک؟ حتما با این کار آروم شدند که این امید منه ...
و حالا من تنها در آستانه ی فصلی سبز و گرم ... ایستاده بر روزن تصمیم... نیاز به دعای شما دارم ... برای بودنم و خوب بودنم.
رسول معین
شهریور 88 خورشیدی

پ.ن: کاش می تونستیم برای خودمون الگو سازی کنیم... که به هم بفهمونیم اگه خودمون به خودمون رحم نکنیم کی برای ما می مونه.